تبليغاتX
مال رو
یادداشتهای یک دیوانه

اگر دیوانگی خود را دیوانگی می‌کردم هیچ عاقل بی‌پدر مادری مرا دیوانه نمیکرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 2:1  توسط نوشین  | 

بالاخره از یه روزی دنیا شروع می‌کنه شبیه آرزوهای من بشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 3:37  توسط نوشین  | 

یه بدبخت همیشه بدبخته ، پس بهتره که توی بدبختی و نکبت خودش بمونه تا اینکه بیاد و بساط بقیه رو هم به گه بکشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 0:35  توسط نوشین  | 

در انتظار قطارم ، کسی‌ در قطار نیست ، من هم در ایستگاه

 نیستم ، روی ریلیم ، ریلی تا بی‌نهایت

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 2:4  توسط نوشین 

صبح دير پا شدم ، وخت صبونه نداشتم ، گشنه زدم بيرون ،ته صف نونوايی وايسادم...شهر لباس يکشنبه پوشيده بود..

اينکه تمام ماکتامو ريختم تو کانال بماند

اينکه چطور نوشته های منو که هنوز ننوشته بودم خونده بود ام بماند


+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 4:35  توسط نوشین 

تهران فرقش با بقيه شهرا جز افتخار دختراش به ميزان جاکشی دوس پسراشون 

اينه که گربه تو کوچه هاش ميپلکه

امشب وقتی داشتم به روح گربه هايی که تو خيابونای فرنگی پرواز ميکنن فک ميکردم يادم افتاد که زمان چقد تکراريه 

کلا همچی تکرار ميشه ، فقط گاهی زمانش طولانيه ، اونقد طولانی که تکرار يا به عمرت قد نميده يا يادت ميره يا هرچی


+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 3:19  توسط نوشین 

دوستی ميگف حل مشکل راحت تر از پيدا کردن و مطرحشه

فک ميکنم شايد قبولش از همه بهتر و شيک تر باشه


+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 3:2  توسط نوشین 

اشتباهاتم بر من سنگ ميزناند

اشتباهات آگاهانه

فقط فرشته ها بال دارند

اسمت را بنويس

اسمت را مينويسم

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 20:55  توسط نوشین  | 

وقتی می خوام به چیزی فکر کنم به چیز دیگه ای فکر می کنم

 پس وقتی می خوام به چیزی فکر کنم باید تنظیم کنم به کدوم چیز دیگه فک کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 6:43  توسط نوشین  | 

فکر میکنم , به چیزهایی که وجود دارن .... راستی چی دقیقا وجود داره؟ آیا عامل تخریبی ای هست که همه چی رو نابود میکنه ؟
زمان
زمان چیه؟ واقعا چیه ؟ کی میتونه دقیقا توضیحش بده؟ کی اصن می تونه راجع به جزئیاتش فکر کنه؟ و اصولن چی زمان و حال رو با هم مانوس می کنه؟ من میدونم , تا زمانی که کسی راجع بهش ازم نپرسه ! اما اگه بخوام توضیحش بدم , نمی تونم ..( مثل خیلی چیزا , مث حس , مث درد....) تمام چیزی که می تونم بگم اینه که زمان گذشته ای وجود نداره , اگه چیزی رخ نداده باشه ! و آینده ای هم نیست , اگر چیزی نخواد اتفاق بیفته .... و مسلما حال ای هم وجود نداره , اگه چیزی وجود نداشته باشه
اصلا چطور می شه گفت که دو مفهوم آینده و گذشته وجود دارن ؟ در حالیکه گذشته دیگه نیست .. و آینده هنوزنیومده
از یه طرفیم اگر که حال برای همیشه ادامه میداشت دیگه حال نبود , میشد ; جاودانگی
اما اگه حال وجود داره که بخواد به گذشته تبدیل بشه چطور میشه گفت که اصلا وجود داره؟
باید زمان خاصی وجود داشته باشه که باشه
چیزی که واضحه اینه که نه گذشته و نه آینده هیچ کدوم وجود ندارن , پس فقط یک زمان داریم اونم حال
این تنها زمانیه که من می تونم تجربش کنم ... حالا میشه برای قابل فهم کردن زندگی سه حالت برای این حال در نظر گرفت : حال گذشته که شاید همون خاطرات باشه, حال حال که فکره و حال آینده که آرزوها باشن
در گذر زمان تمام کارایی که ما واسه رسیدن به اون آرزوها انجام میدیم , وقتی که تموم می شن وارد گذشته میشن یعنی آرزوها تجربه می شن و به خاطره تبدیل می شن
خب پس یعنی آرزوها در گذار حال می میرن.. ؟ چه بیخود ! چه جهنمی
یعنی گذشته حاصل مرگ آینده در حاله !؟
یعنی اگه موفق شی که به آرزوهات برسی در واقع دیگه وجود ندارن
پس با این حساب ما می خوایم به آرزوامون برسیم که دیگه نخوایمشون ! یعنی می خوایم که نخوایم
چی شد آخر ؟ منم نفهمیدم
زمان چیه و چه تاثیراتی داره
نمی دونم .. واقعا نمی دونم
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 0:33  توسط نوشین  |